![]() |
![]() |
|
| من در این شهر ز شاعر شدنم بیزارم |
|
دوبیتی تو یک شعر دل انگیزی مگر نه؟ ز شور عشق لبریزی مگر نه؟ گمانم تْرک باشی حتم دارام عروس شهر تبریزی مگر نه؟ غزل ما به هم نمی رسیم عشق بین ما گسست ما به هم نمی رسیم عهد بین ما شکست ما به هم نمی رسیم آسمان به دست تو عشق را به روی من تا همیشه باز بست ما به هم نمی رسیم ما دو تا ستاره ایم از دو کهکشان دور طالعی که نحس هست ما به هم نمی رسیم چون دو ماهی غریب از دو رودخانه ایم موج بین ما نشست ما به هم نمی رسیم از دو کیش مختلف از دو مذهب غریب کافری و بت پرست ما به هم نمی رسیم گر چه لحظه لحظه ام با حضور چشم تو بوده از ترانه مست ما به هم نمی رسیم بعد از آن غروب تلخ با جدایی ای عزیز داده ای دوباره دست ما به هم نمی رسیم عشق ما حرام بود گفته اند بارها چون خدا نخواسته است ما به هم نمی رسیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 13:46 توسط غلامرضا رزمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از بس خودش شیبه دلش صاف و ساده بود
مادر مرا شبیه بقیه نزاده بود من زاده ی توسل خورشید هشتم ام زآن رو مرا "غلامرضا" نام داده بود این وبلاگ سروده های من است: 1- غلامرضا رزمی - متولد 57 تبریز |
| پیوندهای روزانه |
|
کز نیستان (رائف) سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز غریب آراز شعرهای ترکی من خط سوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|