![]() |
![]() |
|
| من در این شهر ز شاعر شدنم بیزارم |
|
نیزه ها
خورشید سرخ سر زده از شرق نیزه ها چشم زمانه کور شد از برق نیزه ها این نیزه ها برای تو تن می شود مگر؟ یا با تن تو چیست مگر فرق نیزه ها یا نیزه غرق می شود از خون سرخ تو یا می شود دوباره سرت غرق نیزه ها با خنجری که فرق پدر را شکافتند ای کاش می زدند بر این فرق نیزها جای سیاحت تو که بازار شام نیست چشم تو را گرفته مگر زرق نیزه ها بازار شام گرم تر از هر زمان شده خورشید سرخ سر زده از شرق نیزه ها
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 19:15 توسط غلامرضا رزمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از بس خودش شیبه دلش صاف و ساده بود
مادر مرا شبیه بقیه نزاده بود من زاده ی توسل خورشید هشتم ام زآن رو مرا "غلامرضا" نام داده بود این وبلاگ سروده های من است: 1- غلامرضا رزمی - متولد 57 تبریز |
| پیوندهای روزانه |
|
کز نیستان (رائف) سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز غریب آراز شعرهای ترکی من خط سوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|